گاهی اوقات فکرمی کنم که ازکجا ، از کدامین آغاز ، از کدامین پایان ، شروع شد ؟آیا همان لحظه نبود که پله های خا نه ی کودکیم را به پایین دویدم ، برای آخرین بار؟ ایا همان لحظه نبود که در بزرگ سبزرنگ را برای همیشه و برای اخرین بار بستم ؟ همان زمان که حیاط نگاهی عمیق و خسته به من کرد ؟
آخرین باری که روی بام ، بی هیچ تلاشی بادبادکم را هوا کرده بودم کی بود؟ همان روزهایی که باد همیشه بود و من بدنبال کج خلقیهای بادبادکم نمی دویدم ، آخرین لوبیایی که درباغچه کاشتم تا سبزشود ، بالنده شود ،آیا رشد کرد ؟ چه بر سرش آمد ؟
چرا دررا بستم ، آیا اصلا باید دررا می بستم ؟ راهروی طویل سبز با ساعت شماته دارش به کدامین راهروی زمان پیوست ؟ چرا پلکانهای کودکیم در آن خانه هیچوقت تمام نمی شد ، همینطورمی رفت ،می رفت ،بالا ،بالاتر،تا به اوج ، به قله ، به آنجا که فقط من بودم ، سکوت بود و بویی نا مفهوم ....بوی کودکیم .
انتظار فصل ها ، طناب سست رخت ، نردبام همسایه ، با کدامین دست باد رفت ؟ آری گاهی اوقات فکرمی کنم که از کجا آغازشد و لحظه ی بستن در برای آخرین بار پیشه رویم گشوده میشود . این من بودم که دررا بستم ، آخرین نفر و حیاط خانه را با همه ی سخا وت و نگاه عمیق و پر از خاطره تنها گذاشتم . باغچه که همیشه در کنارش می نشستم و شاهد دلربایی ها یش بودم ، از من روی برگردانند و شکوفه های درخت به ،به یکباره بر زمین ریختند در ابتدای فصل بهار .
از همان جا سرگردانی های من شروع شد و از همان جا بود که شروع به بزرگ شدن کردم ، از همان جا بود ، از لحظه بستن در ، از آن آخرین نگاه بود که سیل وحشیانه نا مهربانی ها ، بی تفاوتی ها و دلسنگی آدم ها برهمه جهان آشکارگشت و من نفهمیدم . حالا که فکر می کنم به مهربانی های گذشته ، چیزی جز لبخند حزن برانگیز حیاط در خاطره ام نمی آید ، همان که کودکیهامان را به چشم دیده بود ، چیزی جدا ازنا مهربانی ، دروغ و دلسردی .
حیاط خانه تنها شد و من تنها شدم و همگی تنها شدیم ، بادبادکم کو ؟ کجاست ؟ تلوتلوخوران گم شد آیا؟ آن نردبام چوبی که از آن بالا می رفتم تا به آسمان برسم ، کجاست ؟ آسمان کودکی هایم کجاست ؟ و آن آسمان سربی رنگ برف آلود مغموم؟ کجاست تا همراه او برف گونه ببارم ، بر زمین ، برتمام روزهایی که گذشت و هر لحظه اش که میگذشت خطی برنامهربانی هامان ، بر نردبام کهنه چوبی می افزود .
هان ای مردم ، از همان جا شروع شد ، چاله های عمیق گمگشتگی روحم که از هم می گسلد ، به هر سو کشانده می شود ، این سو و آن سو ... به هرسو... خانه ی من کجاست ؟
نیمه شب است و مردمان همه در خواب ، و من میدانم و یقین دارم که همه خفتگان امشب و هرشب ،روزی درسبزرنگ را بر روی حیاط مهربانشان بسته اند . دیگرنمی پرسم که چرا اینگونه نامهربانیم ، چرا چهره یکدیگر را نمی شناسیم ، امروز این نقاب را ، نه این یکی را بر چهره خواهم زد ، هان همین خوبست ، چقدر به من می آید !!
می روم که بخوابم ، چون مردمان خفته ، می روم که بخوابم تا شاید ، شاید خواب در مهربان را ببینم و چهارچوبش را که در آن ایستاده ام و می خندم ، در بسته است و هرگزبرزمانی دیگرگشوده نخواهد شد ، صدای ساعت شماته دار درمن و در راهرو می پیچد ، صدایی دیگر نیست .
سپیده می زند با آن سردی مسرت بخش اما خورشید هنوز درخواب است ، ، همه خواب اند ، من در راهرو نشسته ام درانتظار پدرکه می دانم می آید ، می آید و آن بوته ی توت فرنگی را با خود می آورد ، در بازمی شود ، دیگر چیزی نمی بینم ...... .
منم و سپیده ، بوته توت فرنگی در گلدان و کودکیم ... حیاط خانه می خندد و من شاد و بهت زده می روم تا در خاکستری رنگ کودکیم گم شوم ، تارشوم ، .... غبار می شوم به یکباره .
رویایی درسردارم ، که درآن هیچ کس ، دری را در هیچ زمان نبسته است ، نه نبسته است .
نگاه کن حیاط خانه چگونه به رویم می خندد ، نگاه کن .... .