تبليغاتX
اندیشه اشفته ابری ولگرد

اندیشه اشفته ابری ولگرد

مارکس و مذهب

متاسفانه اغلب آنهایی که این نقل را می آورند نتوانسته یا نخواسته اند که نظر واقعی مارکس را درک کنند. این ناشیگری از عدم درک تئوری کلی مارکس در باره اقتصاد و جامعه ناشی میشود.

            مارکس عملا بسیار کم بطور مستقیم وارد بحث مذهب شده است٬ او در تمام نوشته هایش ندرتا با یک اسلوب سیستماتیک به مذهب اشاره می کند. او گاهی  در کتابها٬ سخنرانیها و نوشته هایش در این مورد گوشه ای میزند؛ به این علت که او به مذهب به طور مسلم به عنوان بخشی از تئوری کلی اجتماعی خود نگاه میکند. بنا بر این٬ لازم است که نقد او به مذهب در چاچوب نقد او به جامعه بطور عام درک شود.

در نظر مارکس مذهب تبلور مبهم و وارونه  بیعدالتی اقتصادی و واقعیات مادی است. بنابر این مسائل مذهب نهایتا بافتاری موهوم ازهمان مسائل موجود در جامعه است. از اینرو٬ بوسیله ستمگرانی که خود موجب آلام توده ها هستند مورد استفاده قرار میگیرد تا درد و رنج مردم را که در اثر تنگدستی و استثمارنصیب آنان میگردد تسکین دهد و همین اساس این گفته مارکس است که "مذهب تریاک توده هاست". می بینیم تفکر مارکس بسیار پیچیده تر از آن تصویر عمومی است که از این گفته برداشت میشود.

برای مارکس٬ عامل اصلی تعیین کننده تاریخ بشریت اقتصاد است.از دیدگاه او٬ بشر حتی از همان روزهای آغازین بوسیله اندیشه های آسمانی به حرکت در نیامده بلکه او همیشه نگران مسائل مادی بوده است٬ از قبیل نیاز به غذا و بقای خویش. این اساسی ترین بیان دیدگاه ماتریالیستی تاریخ است. درآغاز مردم درکنارهم بصورت گروهی کار میکردند و چندان هم بد نبود. اما نهایتا با گسترش کشاورزی و مالکیت خصوصی این تقسیم کار و جدایی طبقات  بر اساس قدرت وثروت به نوبه خود تضاد اجتماعی را باعث شد که عامل تحولات اجتماعی است. همه اینها در دوران سرمایه داری شدت یافت و باعث افزایش بیشتر نابرابری بین کارگران و ثروتمندان گردید. بنابراین وجود این  تضادها اجتناب ناپذیرند زیرا هر طبقه بنابر کنش و واکنش متقابل درونی جامعه  به پیش می رود، سرمایه داری همچنین تکنیک  جدیدی برای "استثمار ارزش اضافی" ایجاد کرده است.

مارکس٬ یک سیستم اقتصادی ایده آل برای تبادل ارزش مساوی در قبال ارزش مساوی مطرح میکند جایی که ارزش بطور ساده بعنوان مقدار کاری که برای تولید هر چیزی بکار رفته است معین میگردد.سرمایه داری این طرح را با انگیزه سود رد میکند. این گرایشی است  که تبادل نابرابر ارزش کمتر در برابر ارزش بیشتر را ایجاد میکند. سود نتیجه نهایی است که ارزش اضافی از طریق کار کارگران در کارخانجات ایجاد میکند. یک کارگر ممکن است در عرض 2 ساعت کار آنقدر ارزش ایجاد کند که که برای تغذیه خانواده اش کافی باشد اما مجبور است یک روز کامل کار کند که درزمان مارکس ممکن بود12  تا 14 ساعت باشد. آن ساعات اضافی نمایانگر ارزش اضافی است که بوسیله کارگر ایجاد میشود. صاحب سرمایه برای ایجاد این ارزش هیچ کاری نکرده است اما به هر حال او استثمار میکند و این اختلاف را به عنوان بهره تصاحب میکند.

دراین زمینه مارکسیسم دو هدف دارد: اول اینکه این وضعیت را برای مردمی که در بی خبری بسر میبرند توضیح دهد . دوم اینکه طبقه کارگر را برای مبارزه و دگرگونی اجتماعی فرابخواند. این تاکید بر عمل بر خلاف فلسفه محض متفکران٬ نکته مهم در برنامه مارکس است. چنانکه او در تزهای معروف فوئر باخ نوشت "فیلسوفان جهان را به روشهای مختلف تفسیر میکنند. اما ٬ نکته این است که آنرا تغییر داد."

اقتصاد که پی بنای زندگی و تاریخ بشریت به شمار میرود٬ موجب تقسیم کار و مبارزه طبقاتی و برآمدن متمایز نهادهای اجتماعی است که موظف به حفظ وضع موجود می باشد٬ آن نهادهای اجتماعی یک روبنایی هستند که بر پایه زندگی اقتصادی و اجتماعی ساخته شده اند. بطور کلی آنها وابسته به شرایط مادی و اقتصادی هستند و نه چیز دیگر. همه نهادهایی که در زندگی روزانه ما بر جسته هستند مانند ازدواج٬ کلیسا٬ اوقاف٬ حکومت٬ هنر و غیره فقط زمانی میتوانند کاملا درک شوند که در چارچوب مناسبات نیروهای اقتصادی و اجتماعی بررسی شوند.

مارکس یک کلام ویژه برای تمام کارهایی که برای توسعه آن نهادها بکار میرفت ٬ بکار میبرد: "ایئولوژی".

مردم در آن سیستمها کار میکنند و هنر٬ مذهب٬ فلسفه و غیره را توسعه میدهند. تصور کنید که ایده های آنها از خواسته هایی برمی خیزد که می خواهد حقیقت و زیبایی را بدست آورد اما آن حقیقت نهایی نیست. در واقع٬ آنها تجلی علایق و تضادهای طبقات است. آنها انعکاساتی هستند از نیاز اساسی در جهت حفظ وضعیت موجود و واقعیات اقتصادی جاری. این عجیب نیست- آنها که در قدرتند همیشه میخواهند که آن قدرت را توجیه و حفظ کنند.

 

مفهوم مارکسی"مذهب تریاک توده هاست"

در نظر مارکس٬ مذهب هم شبیه دیگر نهادهای اجتماعی وابسته به شرایط عینی و واقعیات اقتصادی در یک جامعه مشخص است. تاریخ جداگانه ای ندارد٬ بلکه مخلوق نیروهای مولد است. چنانکه مارکس نوشت : "جهان مذهبی انعکاسی از جهان واقعی است." " این آگاهی انسانها نیست که هستی آنان را تعیین میکند٬ بلکه به عکس این  هستی آنان است که آگاهیشان را تعیین می نماید." *

به نظر مارکس٬ مذهب تنها میتواند در رابطه با دیگر سیستمهای اجتماعی و بنیانهای اقتصادی جامعه قابل درک باشد. در حقیقت٬ مذهب صرفا وابسته به وضعیت اقتصادی-اجتماعی است و نه چیز دیگر. آنقدر که دکترینهای واقعی مذهبی تقریبا نامربوط هستند. این یک داوری عمل گرایانه از مذهب است: درک مذهبی وابسته به مقاصدی است که مذهب در خدمت آنست٬ نه مضمون باورها.

            حزب موتلفه اسلامی٬ انجمن حجتیه٬ مدرسه حقانی و ده ها تشکیلات وابسته و یا همطراز٬ سازو کارهایی هستند در جهت حفظ موقعیت غارتگرانه گروههای سرمایه داری  تجاری و همچنین تحمیق توده های مذهبی برای تثبیت و تداوم این موقعیت. هیچ رابطه ای نمی توان بین آنها و قیام ضد ستم امام حسین درصحرای کربلا پیدا کرد. و یا آنچه که ما به کرات در مورد حکومت عدالت جویانه امام علی شنیده ایم٬ هیچ دلیلی بر تشابه و یا تایید حکومت اسلامی موجود در ایران با آن نمی شود. گویی مارکس درباره همین نهادها گفته است: "استثمار٬ ستم٬ تحقیر٬ تعصب دینی٬ جهل٬ خرافه٬ نژادپرستی همه پایه مادی دارند و نهادهایی نیز آنهارا نمایندگی وازآنها دفاع میکنند."

 

عقیده مارکس آن است که مذهب یک توهم است که دلایل و توجیهاتی بوجود میآورد که جامعه را دقیقا به همان وضعی که هست نگهدارد.همانطور که سرمایه داری  با تسلط بر کارگران ما را با ارزش آنها بیگانه می سازد٬ مذهب بر بالاترین ایده ها و آرزوها تسلط می یابد و مارا با آنها بیگانه می سازد٬ و در یک موجود ناشناخته و غریبه متجلی می سازد. مارکس برای نقد  مذهب  دلیل داشت. - مذهب یک توهم است و پرستش پدیده ای است که مانع از شناخت اساس واقعیات میشود - مذهب آنچه راکه در نظر بشر معززاست  از راه تسلیم طلبی وچاپلوسی و رام کردن درجهت تایید وضعیت موجود نفی می کند. درمقد مه تز دکترایش از قول پرومته قهرمان یونانی که خدایان را به مبارزه می طلبد تا آتش را برایش بیاورد٬ نقل میکند:" من از همه خدایان متنفرم" و می افزاید که "خود باوری انسان را به عنوان بالاترین الوهیت برسمیت نمی شناسد." -مذهب هم ممکن است مدعی اصول ارزشی باشد٬ هم ممکن است در کنار ستمگران قرار گیرد. عیسی حامی کمک به فقرا بود٬ ولی کلیسای کاتولیک با حکومت ستمگر روم همراهی میکرد٬ قرنها در اسارت مردم شرکت فعال داشت. در قرون وسطی کلیسا موعظه بهشت میکرد٬ اما همیشه تا جایی که امکان داشت درپی کسب ثروت وقدرت بود.

مارتین لوتر موعظه میکرد که هرکس توانایی تفسیر شخصی از انجیل را دارد. اما در کنار قوانین اشرافی علیه دهقانانی قرار میگرفت که برضد ستم اقتصادی و اجتماعی مبارزه میکردند. شکل جدید مسیحیت٬ پروتستان گرایی٬ محصول نیروهای اقتصادی جدیدی بود که با طلوع و توسعه سرمایه داری همراه بود. واقعیات جدید اقتصادی نیاز به یک روبنای مذهبی نو داشت که بتواند توجیه پذیر و قابل قبول باشد.

معروفترین بیان مارکس راجع به  مذهب در مقدمه نقد فلسفه حق هگل آمده است.

"انسان دینی خود انسانی است که هنوز به خویشتن دست نیافته و یا دوباره خود را گم کرده است. اما انسان موجود مجردی نیست که بیرون از جهان در خود فرو رفته باشد. انسان جهان انسان است. این دولت و این جامعه سازنده دین یعنی آگاهی واژگونه جهان اند٬ زیرا که خود جهان واژگونه است. دین نظریه عام این جهان واژگونه٬ دایره المعارف خلاصه اش٬ منطق عامیانه اش٬ مایه شرف معنوی اش٬ شور و شیفتگی اش٬ جواز اخلاقی اش٬ مکمل تشریفاتی اش٬ و مبنای عمومی تسلی و توجیه حقانیت آن است. دین تحقق خیالی جوهر انسانی است٬ زیرا جوهر انسانی هیچ واقعیت حقیقی را از آن خود نکرده است. بنا براین نقد دین٬ به طور مستقیم٬ مبارزه با جهانی است که دین عطر معنوی آن است.

رنج دینی٬ درآن واحد٬ هم بیان رنج واقعی و هم اعتراضی بر علیه رنج واقعی است. دین آه مخلوق مظلوم است٬ قلب جهان بی قلب٬ و روح شرایط بی روح است. دین تریاک (تسکین دهنده) توده هاست." *

            اسپارتاکوس در شب قبل از آخرین نبرد در حالی که کاملا دلتنگ و مضطرب است به همسرش اینگونه درد دل میکند که " کاش ما بردگان هم خدایی داشتیم که می توانستیم برایش دعا کنیم."

"بررسی تاریخی مذهب نشان میدهد که همه آنها -جز مذاهب بسیار ابتدایی- دارای ویژگی مشترکند٬ از سویی یک ساختار نهادی و ایدئولوژیک برای طبقات حاکم فراهم می کنند که با آن بتوانند حاکمیت خود را تحکیم و تداوم بخشند از دیگر سوی مذهب آنچنان که توسط طبقات ستمدیده و استثمار شده تفسیر میشود وسیله ای برای اعتراض وقیام می گردد".*

"بی شک لوتر بندگی حاصل از سرسپردگی را با نشاندن بندگی حاصل از ایمان به جای آن مغلوب ساخت. او ایمان به قدرت کلیسا را درهم شکست٬ زیرا قدرت ایمان را دوباره برقرار ساخت- او کشیش را به آدم عرفی تبدیل کرد٬ زیرا آدم عرفی را به کشیش تبدیل نمود. او انسان را از گرایش دینی بیرونی آزاد کرد٬ زیرا از گرایش دینی٬ انسان درونی را به وجود آورد. او جسم را از زنجیرهایش آزاد کرد٬ زیرا قلب را به زنجیر کشید".*

کارل کائوتسکی در "اساس مسیحیت" نوشت که مسیحیت در ابتدا٬ در بسیاری جهات انقلاب فقرا علیه امتیازات ستمگران رومی بود. در آمریکای لاتین٬ بعضی از روحانیون کاتولیک پاره ای رده بندی های مارکسیستی را به خدمت گرفتند تا نقدشان را به اقتصاد غیر عادلانه موجود شکل بندی کنند که منتج به مذهب رهایی بخش شده است.

در ابتدای ظهور دین اسلام هم مباحث دمکراتیک و انقلابی کم نیست و چهره های معروفی از بین اقشار محروم جامعه در مبارزه علیه امتیازات ستمکاران درتاریخ مذهبی مسلمانان درخشیده اند که به ابوذر وعمار به عنوان نمونه میتوان اشاره کرد.

رابطه و ایده مارکس نسبت به مذهب بسیار پیچیده تر از آن است که درک میشود. بحث او این است که مذهب چیزی مستقل از جامعه نیست٬ بلکه٬ کاملا یک انعکاس یا مخلوق دیگر چیزهای اساسی نظیر روابط اقتصادی است. بهر حال مذهب میتواند نقش روشنگری در برخی از عرصه های اجتماعی بازی کند. در عین حال که بعضی ناروشنی ها و مبهمات مذهب هم می تواند آنرا به حربه ای در دست غارتگران برای تداوم شرایط موجود تبدیل کند.

جنگ کاتولیک و پروتستان در ایرلند٬ جنگ شیعه و سنی در جنوب شرقی ایران و پاکستان٬ جنگهای مذهبی در هندوستان٬ جنگهای مذهبی و فرقه ای در سومالی٬ یمن٬ لبنان٬ افغانستان٬ جنگ صهیونیستها علیه مسلمانان در فلسطین همه درجهت خدمت به سلطه استثمارگران است و همین رمز و راز سلطه غارتگران بر مردم این مناطق است.

کتاب بازی شیطانی رابرت دریفوس پرده ار بسیاری از رازها برمی دارد که چگونه دست امپریالیسم بریتانیا و ایالات متحد آمریکا در ایجاد و تحریک پاره ای از سازمانهای اسلامی در خاورمیانه و شمال آفریقا در کار است و سیاست های استراتژیک خودرا از طریق آنها به پیش میبرند.

اندیشه مارکس اغلب بد درک شده است٬ شاید به این دلیل که به ندرت این راه پیموده شده است. هرچند که مارکس از مذهب ناخرسند است٬ اما او هیچوقت مذهب را به عنوان دشمن کارگران و کمونیستها قلمداد نکرده است. در حقیقت او وقت زیادی صرف مذهب نکرده است. اساس تحلیل مارکس بر دیالکتیک استوار است چطور می شود ندای "زحمتکشان جهان متحد شوید" را سر داد و بعد با زحمتکشان به خاطر مذهبشان در گیر شد. این با شیوه  درک دیالکتیکی مارکس همخوانی ندارد. او در واقع به دنبال الغای توهمات غیر واقعی برای فقرا است. واقعیات اقتصادی مانع میشود که آنها خوشبختی واقعی را در زندگی لمس کنند٬ مذهب به آنها میگوید عیبی ندارد آنها خوشبختی واقعی را در آن دنیا بدست خواهند آورد. مارکس با مردم همدرد است. مردم در محنت هستند و مذهب برایشان آرامش می آورد٬ عینا مثل انسانی که آسیب فیزیکی دیده است و با داروی مخدر آرامش می یابد. مشکل آن است که مسکن درد را درمان نمی کند. شما درد و عذاب را فراموش می کنید. اما شما واقعا می خواهید که علل اساسی درد را درمان کنید. مذهب هم علل اصلی درد و عذاب مردم را درمان نمی کند٬ بلکه سبب می شود فراموش کنند که که چرا عذاب می کشند و سبب می شود که زمانی که درد به سراغشان می آید به جای آنکه برای تغییر شرایط حاضر به عمل برخیزند٬ به یک آینده خیالی بیاندیشند. بدتر اینکه این دارو بوسیله ظالمانی تهیه شده است که خود مسئول این درد و عذابند.

در دیدگاه مارکس٬ "نقد دین به اینجا می انجامد که انسان عالی ترین گوهر برای انسان است- بنابراین امر اخلاقی قطعی درهم شکستن همه روابطی است که از انسان موجودی تحقیر شده٬ به حال خود رها شده و منفور می سازد".*  رفعت انسانی در رهایی کامل انسان از همه قیودی است که جامعه به پای او می بندد. مارکس در هر جایی خواستار لغونهادهای دست وپاگیر شده است: لغو فلسفه٬ لغو دولت٬ لغو مذهب٬ و بالاخره لغو پرولتاریا. اما او معتقد است که شما زمانی می توانید نهادی را ملغی کنید که آنرا به واقعیت تبدیل کنید.

این روزها گردانندگان برخی رسانه ها در لس آنجلس و اطراف با مفسرانی متعلق به افکار دوران ستمشاهی در کنار همکلاسیهای به اصطلاح کمونیست شان  برای دهن کجی به جنبش سبز مردم ایران چوب ضد مذهبی به دست گرفته وبرفرق جنبش مردم می زنند؛ وهوار اینکه چرا مردم به حرف های آنان گوش نمی دهند و نمی آیند اول بنای مذهب را به رهبری آنها کن فیکن کنند و بعد رهبری انقلاب یک شبه را به دست با کفایت آنها بسپارند. مارکس برای آن دسته از مردمی که ممکن است دچار توهمی از این دست بشوند توضیح می دهد که: " نوع بشر ناگزیر در برابر خود تنها مسایلی را قرار می دهد که قادر به حل آنها باشد. هرگاه تئوری توده گیر شود به نیروی مادی تبدیل می شود. تئوری هنگامی تودها را فرامی گیرد که استدلال جدلی در جهت انسان بکند و هنگامی درجهت انسان استدلال جدلی میکند که رادیکال باشد. رادیکال به معنی دست بردن به ریشه مسایل است. اما برای انسان ریشه خود انسان است. تئوری تا آنجا درمیان مردمی تحقق می یابد که تحقق نیازهای آن مردم باشد." *

کسی که درک درستی از مارکس و ایده های او ندارد آدرس را اشتباه می رود. مارکس قطعا خواستار الغای مذهب است اما نه آن مذهبی که مدعیان ناآگاه علم مبارزه با آن را به دست گرفته اند.

"الغای دین به عنوان توهم خوشبختی مردم٬ به معنی خواست بر حق خوشبختی واقعی آنان است. فراخواندن مردم به پرهیز از توهمات در باره شرایط خود٬ به معنی دعوت آنان به پرهیز از شرایطی است که نیازمند توهم است. بنا بر این٬ نقد دین٬ در اصل٬ نقد دنیای خاکی پر محنتی است که دین هاله دور آن است.

وظیفه فوری فلسفه در خدمت تاریخ٬ این است که با بر ملا شدن از خود بیگانگی انسان در شکل مقدس اش٬ از خود بیگانگی در اشکال نا مقدس آن را نیز افشا کند. بدینسان نقد آسمان به نقد زمین٬ نقد دین به نقد حقوق٬ نقد خداشناسی به نقد سیاست تبدیل میگردد." *

همه میدانند که هدف مارکس چیست به جز آنهایی که خود را به نادانی زده اند تا چیزی نگویند که به اربابان سیاست خوش نیاید. آنها که مزد سخنوری خود را از کیسه امپریالیسم بر می دارند طبعا آدرس اشتباه هم به مردم میدهند. آنها که میخواهند درمسجدهای روستاهای ایران و افغانستان و عراق و... انقلاب کمونیستی راه بیاندازند مگر نه به این خاطر است که حواسها ازکنسرنهای مالی و صنعتی و نظامی در نیویورک و لندن و برلین و ...... پرت شود و مردم به آدرسی بروند که قطعا سرابی بیش نیست.

خوب است که اشاره شود در تمام ادیان منظره بهشت به گونه ای ترسیم شده است که در آنجا همه چیز آزاد و فراوان وعالی است: قصرهای باشکوه٬ باغهای زیبا٬ جویبارهای شیر وعسل٬ حوریان و غلمانهای زیباروی٬ و.....نه حکومتی هست ٬ نه پاسداری و نه ممنوعیتی. در واقع در تصویری که از بهشت ارائه شده است هم دولت ملغی شده و هم مذهب و این در واقع تصویر وهمی تا حدی مشابه همان دنیایی است که مارکس با آمدن دوران بعد از سرمایه داری بر روی زمین واقعیت آنرا تصویر کرده است.

 

* - به نقل از " مقدمه ای بر فلسفه حق هگل" اثر کارل مارکس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 13:54  توسط یاسمن  | 

چاه

تمامی سایه های عظیم قدرتمند ، در قاعده ی کوتاه ترین ارتفاع ها ریشه دوانده اند ،من می دانم تمامی دشت های فراخ را که سایه ای ندارند و تمامی بته های کوچکی که در سایه خویش فرو رفته اند، آیا سایه ی سیاهرنگ غول های دهشتناک تا قله ها هم کشیده شده است؟ در دنیای غول های بزرگ نا مهربان ، همه چیز معنایی دیگر دارد . من قا موسشان را خوب شناخته ام وخواندهام دنیای عظیم سیاه رنگشان را . تمامی چشمهای روشن براق ، از قعر تمامی چا ه ها به من پلک می زنند .

در قاموس این غول پیکران ، حرفی از جنس من و دنیای گمشده ی من ، مانند ناقوس خطرناک کوهستانی است که خبر از مدفون شدن در زیر بورانی را می دهد . همه چیز به سرعت در حال تغییر است ،چون برف سنگینی در گرمای تابستان .

عشق براستی ، چونان جرقه ای مبدل به نفرت می شود و پس از آن قهقه ای ترا فرا می گیرد ، از این همه دهشت ، از این همه ترس . . .

دلم یک چاه می خواهد ، تا چشمانم را در آن مخفی کنم ، دست جستجوگر من بدنبال حباب هایی رو به سمت خورشید ، در آب غرق گشت .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:40  توسط یاسمن  | 

صدای باد

 

خنده ی شیطنت باری می شنوم ، صدایی آشنا ، پرنده وحشی شوریده است شاید . . .
کنارپنجره می روم ، تنم داغ میشود ، گر می گیرم ، بسان شعله های رقصان آتش .

درختان می خندند ، مستند ، مثل من که هر روزاین مستی لولترم می کند ، اما نمی دانم چرا؟
خنده ی عیا شگونه ی درختان یادآورصدای باد است ، از شادی و سرمستی به آسمان چشم دوخته اند ، گویی که در انتظار هیچ نیستند ، به دروغ اما ، فخر می فروشند به من ، اما رعشه های برگهاشان پیداست ، رسوایشان می کند . . .

باد می آید ، چونان معشوقه ای که قلمروعشق را در احاطه خویش دارد ، پرقدرت ، و می خواهد او را به درون بکشد ، دیوانه وار ، بی هیچ صدایی ، درختان می رقصند با باد ، همخوابه می شوند ، باد نفس زنان دانه به دانه ی برگ ها را می بوید و می بوسد ، می پیچد و می پیچد ، تا اینکه آن بالاترین برگ را نوازش میکند و رها می شود ، می خندد ،مست .
من اینجا پشت پنجره نظاره گرم ، درختان فخرمی فروشند برمن ، همچنان می رقصند سرمست ، همچنان .

ای باد ، آیا جز این بود که تو معشوقه من بودی ؟ آیا جزاین بود که با هم میرفتیم به دنبال خا نه ی تو ؟ یادت هست ؟ حالا چه شده که تو آنجایی و من اینجا ؟ پشت پنجره ، روزها و فصل ها ، در انتظار تو بوده ام ، تا بیایی ، مرا در آغوش گیری تنگ ، سخت . بر من می خندی ، ای باد من مستم ، گیجم ، دریچه ها دیوانه واربرویم گشوده می شوند ، اما تو نیستی ،گرد من بپیچ ، می خواهم با تو برقصم ، چیزی در خاطرم می دود ، که نمی دانم چیست .
شاید تو بدانی ، پنجره ی اتاقم را بازمی کنم ، بیشتر و بیشتر ، دستانم را می گشایم ، ای باد . گرد من می پیچی ، با تو خواهم آمد ، ازدرون قاب پنجره در آغوشت می خزم ، وه که ترا دوست دارم دیوانه وار ، مرا ازخودت پرکن ، مستم ، مستم می شوم ، درمیان درختان می پیچیم با هم ، مرا کجا می بری ؟

دیگر نمی خندی و من دشتی را پیشه رویم می بینم ، گشوده ، چه آشنا و سکوت تو ای باد ، مرا بیاد آن زمانی می اندازد که تو دلباخته ی من بودی ، من می خندیدم و تو سکوت می کردی  و بعد هوهو کشان گیسوانم در چنگال تو می افتاد ، پریشان حال .

دستی از گذشته ، زخمی را در دلم تازه کرد ، خانه ی من .

اینجا ، این دشت آشنا ، که گندمزاری است حالا ، خانه ی من بوده ، خانه ی یک درخت . ای باد به من گفته بودی که روزی دلباخته ی تو بودم و هر لحظه در انتظارتو ، پس درختی بوده ام تنها ، سرشارازبرگ ، سرشارازجوانه ، جوانه های تو ، اما حالا . . .

در آغوش توازهوش رفته ام ، مرا در قاب پنجره گذاشته ای ، می خواهی بروی ؟ اما من همیشه درخت توام ، در تو خواهم پیچید ، همیشه ، خواهم رقصید ، برمن می خندی باز ، گیسوانم در چنگال تو افتاده بازهم ، تاریک می شوم ، گم می شوم در میان تاریکی سیال سرم ، تو می روی ، رقص کنان ، هوهوکشان ، و من دراین تاریکی سیال می مانم ، سکوت همه جا را فرا گرفته ، تو رفته ای و من مست و عیاشم .

به درختان نگاه می کنم ، حالا که تاریک شده ام با باد ، می خندم ، می خندم ، سرم را بالا می گیرم به سمت آسمان ، قهقه ای مست گونه سر می دهم ، فخرمی فروشم بر درختان ، دستانم را می گشایم درانتظارتو ، بازهم ، ای باد ... .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:6  توسط یاسمن  | 

در کدامین زمان؟

 

گاهی اوقات فکرمی کنم که ازکجا ، از کدامین آغاز ، از کدامین پایان ، شروع شد ؟آیا همان لحظه نبود که پله های خا نه ی کودکیم را به پایین دویدم ، برای آخرین بار؟ ایا همان لحظه نبود که در بزرگ سبزرنگ را برای همیشه و برای اخرین بار بستم ؟ همان زمان که حیاط نگاهی عمیق و خسته به من کرد ؟

آخرین باری که روی بام ، بی هیچ تلاشی بادبادکم را هوا کرده بودم کی بود؟ همان روزهایی که باد همیشه بود و من بدنبال کج خلقیهای بادبادکم نمی دویدم ، آخرین لوبیایی که درباغچه کاشتم تا سبزشود ، بالنده شود ،آیا رشد کرد ؟ چه بر سرش آمد ؟

چرا دررا بستم ، آیا اصلا باید دررا می بستم ؟ راهروی طویل سبز با ساعت شماته دارش به کدامین راهروی زمان پیوست ؟ چرا پلکانهای کودکیم در آن خانه هیچوقت تمام نمی شد ، همینطورمی رفت ،می رفت ،بالا ،بالاتر،تا به اوج ، به قله ، به آنجا که فقط من بودم ، سکوت بود و بویی نا مفهوم ....بوی کودکیم .

انتظار فصل ها ، طناب سست رخت ، نردبام همسایه ، با کدامین دست باد رفت ؟ آری گاهی اوقات فکرمی کنم که از کجا آغازشد و لحظه ی بستن در برای آخرین بار پیشه رویم گشوده میشود . این من بودم که دررا بستم ، آخرین نفر و حیاط خانه را با همه ی سخا وت و نگاه عمیق و پر از خاطره تنها گذاشتم . باغچه که همیشه در کنارش می نشستم و شاهد دلربایی ها یش بودم ، از من روی برگردانند و شکوفه های درخت به ،به یکباره بر زمین ریختند در ابتدای فصل بهار .

از همان جا سرگردانی های من شروع شد و از همان جا بود که شروع به بزرگ شدن کردم ، از همان جا بود ، از لحظه بستن در ، از آن آخرین نگاه بود که سیل وحشیانه نا مهربانی ها ، بی تفاوتی ها و دلسنگی آدم ها برهمه جهان آشکارگشت و من نفهمیدم . حالا که فکر می کنم به مهربانی های گذشته ، چیزی جز لبخند حزن برانگیز حیاط در خاطره ام نمی آید ، همان که کودکیهامان را به چشم دیده بود ، چیزی جدا ازنا مهربانی ، دروغ  و دلسردی .

حیاط خانه تنها شد و من تنها شدم و همگی تنها شدیم ، بادبادکم کو ؟ کجاست ؟ تلوتلوخوران  گم شد آیا؟  آن نردبام چوبی که از آن بالا می رفتم تا به آسمان برسم ، کجاست ؟ آسمان کودکی هایم کجاست ؟ و آن آسمان سربی رنگ برف آلود مغموم؟ کجاست تا همراه او برف گونه ببارم ، بر زمین ، برتمام روزهایی که گذشت و هر لحظه اش که میگذشت خطی برنامهربانی هامان ، بر نردبام کهنه چوبی می افزود .

هان ای مردم ، از همان جا شروع شد ، چاله های عمیق گمگشتگی روحم که از هم می گسلد ، به هر سو کشانده می شود ، این سو و آن سو ... به هرسو... خانه ی من کجاست ؟

نیمه شب است و مردمان همه در خواب ، و من میدانم و یقین دارم که همه خفتگان امشب و هرشب ،روزی درسبزرنگ را بر روی حیاط مهربانشان بسته اند . دیگرنمی پرسم که چرا اینگونه نامهربانیم ، چرا چهره یکدیگر را نمی شناسیم ، امروز این نقاب را ، نه این یکی را بر چهره خواهم زد ، هان همین خوبست ، چقدر به من می آید !!

می روم که بخوابم ، چون مردمان خفته ، می روم که بخوابم تا شاید ، شاید خواب در مهربان را ببینم و چهارچوبش را که در آن ایستاده ام و می خندم ، در بسته است و هرگزبرزمانی دیگرگشوده نخواهد شد ، صدای ساعت شماته دار درمن و در راهرو می پیچد ، صدایی دیگر نیست .

سپیده می زند با آن سردی مسرت بخش اما خورشید هنوز درخواب است ، ، همه خواب اند ، من در راهرو نشسته ام درانتظار پدرکه می دانم می آید ، می آید و آن بوته ی توت فرنگی را با خود می آورد ، در بازمی شود ، دیگر چیزی نمی بینم ...... .

منم و سپیده ، بوته توت فرنگی در گلدان و کودکیم ... حیاط خانه می خندد و من شاد و بهت زده می روم تا در خاکستری رنگ کودکیم گم شوم ، تارشوم ، .... غبار می شوم به یکباره .

رویایی درسردارم ، که درآن هیچ کس ، دری را در هیچ زمان نبسته است ، نه نبسته است .

نگاه کن حیاط خانه چگونه به رویم می خندد ، نگاه کن .... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:56  توسط یاسمن  | 

مفهوم فاصله

 

یک روز که کتابی را باز کردم ، ناگهان جملات و حتی کلمات پیشه رویم تبدیل به هیچ شدند ،نیست شدند . نگاه کردم ، نه !! کلمات بی معنی بودند ، درآن لحظه فکر کردم که چقدر خوب بود که از این چارچوب ها و قرارداد ها می گریختیم ، تک تک کلمات به شکل عجیبی در کنار هم قرار گرفته بودند ، چقدر طولانی کنار هم قرار گرفته بودند . کتاب را بستم و دوباره باز کردم ، بی مهابا ، نه این ها تجسم خیال بودند ، چیزی به نام کلمه ، جمله ، کتاب ، خواندن … یک مشت قرار داد ، تجسم خیال انسان ها.

درآن لحظه نیستی بر هستی ارجحیت داشت و چرا که نه ، از خودم پرسیدم ، چرا همیشه نیستی بر هستی مقدم است ؟ در حالیکه همه چیز از عدم می آید ، از لحظه انفجار ، آیا جز این بود که او در میان هستی پنهان گشته بود ؟؟ و بعد فهمیدم که نیستی ، مثل تاریکی که آرام و بی صدا و بسیار محجوب می آید ، خود را در میان همه چیز پنهان کرده است ، لبخند حزن انگیزی بر لب دارد و فراموش گشته است . گویی در لحظه انفجار نیستی خود را در میان هستی به شکلی غریب جای داده است.

روز دگر ، هنگامیکه در اتاقم روی زمین نشسته بودم ، احساس کردم که فاصله صندلی تا من ، همان نیستی ، همان خلاً است که گم شده است و یا نه بهتر بگویم خود را پنهان کرده ،محجوبانه و همچنان لبخند می زند ، کم رنگ .

روزها گذشت ، نا اینکه من به آن مفهوم پی بردم ، به آن چیزی که از کودکی خنج بر دلم می انداخت ، آن چیزی که دلم می خواست با همه چیز یکی شوم ، اما نمی شد . وقتی برف می آمد ، میخواستم با او پایین بیایم ، بنشینم روی زمین ، روی تمام قاعده ها ، وقتی باد می آمد ، با باد بروم ،حتی برگی در باد ، به قعر زمین فرو روم  در روزهای آخراسفند ، شریک همخوابگی های دانه ها باشم که سر بر می آرند….با درختان ، با آسمان و با انسان ها ، آه انسان ها ، همیشه در سر داشتم که آیا می توان با انسانی یکی شد ، اما همیشه دستی پس می راند ، از قعر انسان ها نوشتم که مملو است از چاله های عمیق ،در قعر آنها چیست ، نکند لجنزاری باشد و گرفتار شوی ، به قعرانسان ها نقبی نزن ، اما من همیشه عاشق این عمق بودم و بی هیچ باز میگشتم .

اما روزی به آن مفهوم پی بردم ، مفهومی بنام فاصله ، وقتی به آن نگاه میکنم چه بسیاربی معناست ، بازیش پایان ندارد ، اما نیستی ازمیان  حرف های این کلمه به من لبخند می زند ، از درون او به من پلک می زند .

فاصله ها همان نیستی ها و خلاً ها هستند که خود را پنهان کرده اند ، وقتی روی زمین نشسته ای و فا صله ی عمیق خود را با صندلی در میابی ، چیزی بنام نیستی ، خلاً در کنارت نشسته است ، چرا نمی توانم بلند شوم و روی آن صندلی بنشینم  ، چقدر این خلاً طولانی است .

اما اصل کلام این نیست ، نیستی پنهان شده در اشیاء ، اشیا که هر کدام حرفی برای گفتن دارند .

مفهوم فاصله را در نیافتم ، نا آن زمان که در مکتب های اندیشمندان فرو رفته بودم ، چقدر فریاد زدم ، اما براستی نه فاصله طبقاتی ، نه فاصله نژادی و نه فاصله دانش ها ، که هیچ یک از آنها آن مفهوم فاصله را نمی دهد ، براستی این فاصله جدا ناشدنی چیست که حتی با کلمات نیز نمی توان آنرا بیان داشت ، آن راه درازی را که در میان و در درون آدمیان نهفته است را چگونه می توان در یافت و آیا این دهشت باراست؟ این جاست که انسان ایده ال مفهوم خویش را از دست می دهد ، انسان های دور ، انسان های نزدیک ، بسیار نزدیک ، لبخند محزون نیستی ، ان جا بود که برایم نمایان شد.

پیروزی میلیون ساله ی خلاً بر انسان و جهان ، آنگونه که می پنداشتیم آنرا پشت سر خود گذاشتیم ، با ما همراه بوده است ، در میان فاصله ی دو پلک بر هم زدن ، فاصله ی انسان با انسانی دیگر که بسیار به هم نزدیکند ، اما در جسممان ، در میان همه کلمه ها ، همه نفس ها ، لبخند حزن انگیز خلا به چشم می خورد و ما نمی بینیم ، اما در درونمان ندایی بر خاسته است که چقدر فاصله ها پر نا شدنی اند ، چرا نمی توانم از او بگذرم ؟

جهان تلفیقی از نیستی و هستی است که ما فقط هست را می بینیم ، وه چه خوب….

که نیستی همچنان محزون و محجوب در افکار ما نیست و در تجسم خلاق انسان ها تا قرار دادی  بر آن ببندیم و محصورش کنیم . نیستی ، نیستی است و می ماند ، همچنان پنهان.

می پندارم دیر زمانیست شاید به مفهوم فاصله پی بردم ، دیگر رنجورم نمی کند ،در میان میل به یکی شدن بود که نیستی چشم به روی من گشود.

می پندارم چه لذت بخش است که دیگر فاصله ها را نقاشی کنم……

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 13:41  توسط یاسمن  | 

خواب یا بیداری؟

                                         

 

گیجم ، پر میشوم به یکباره ، پوچ می شوم به یکباره ،چونان مهی غلیظ که ناپدید می شود ، ذرات غلیظش بخار می شود به یکباره .

دیشب خواب دیدم ،خواب همیشگیم را ، وقتی این خواب را می بینم ، صبح که چشم می گشایم ، خنده ام میگیرد ،مثل دیدن فیلمی تکراری ، که همیشه فکر میکنم اینبار واقعا اتفاق افتاد . در میان انبوه جمعیت به پرواز در امدم باز ، پریدم ، بر فراز همه چیز و بعد آن حرف همیشگی ، دیدید !! گفته بودم می توانم پرواز کنم ....

و بعد رها میشوم بسوی خلوتگه های همیشگی ، باغ ها ی سرسبز، جزیره های سرگردان خالی از ادم ، بر فراز قله های بلند تنها ، خرسند ، مست ،...

بیدار میشوم  و میخندم ، باز هم خواب بود ، چرا در خواب نمی فهمم که اینهم باز رویاست مثل بقیه ی خواب ها که می دانی خواب است ، نه نمی فهمم ، هرگز و هرگز.

بعد از آن در بیداری گیج می شوم ، گیج می مانم ، کدامیک بهتر است ، خواب یا بیداری؟ کدامیک حقیقت دارد ؟ مرز بین رویا و واقعیت کجاست ؟

آسمان پیشه روی من است و حا لا پر شده از ابر ها ، ابرهای پاییزی ایا؟ نمی دانم ، حالم مثل ماه شهریور است که معلوم نیست تابستان است یا پاییز ، غریب است و عاشق .

ابر ها شاید می خواهند بمانند ، اما باد نمی گذارد ،کجاست خانه باد؟ من در میان این ابرها به پرواز درآمده ام و با باد رفته ام به سرزمین های دور .

خوبم ، خوشم ، گیجم، کجام؟!  شاید در ان لحظات دلهره بر انگیزم که از کنار جوی آب بکر میگذرم و آن جوی آب از کنار درختان چنار که بر گهایش با باد می رقصند، دارم از آن راه باریکه گذر می کنم ، بعد از آن دشتی پیشه رویم گشوده خواهد شد که در آن گوشه درختان بادام سربرافراشتند ، درختان بزرگ و پیر و غریب ، شاید هم تنها ، جوی آب تا انتها ی باغ ، تا چشمه جوشان ادامه خواهد داشت . من در کنار همین درختان میمانم ، همان هایی که پدر با عشق از کنارشان رد می شود ، دست به تنه ی آنها میکشد ، با آنها سخن می گوید .

دلهره ام پایان ندارد ، انگار دریچه ای در حال باز شدن است و بادی سرد آنرا با دلسنگی تمام می بندد ، باد عاقلی است شاید !! چه کسی می داند این دریچه به کدامین سو گشوده خواهد شد؟

ابرهای قدیمی رفته اند ، آنها که شکلشان را شنا خته بودم ، ابر های جدید آمده اند با باد ، پاییز در راه است و دلهره ی آن لذت بخش است ، پاییز پراست از حس ها و بوهای مبهم ، مثل دردی که راضیت می کند ، خوشت می آید ، چه رنجش کیف آوری ....

اگر خوابم حقیقت داشت ، حالا در کنار درختان بادام بودم ، شاید هم روی شاخه ای نشسته بودم و بوی غنی گند مزار را می شنفتم ، اگر خوابم حقیقت داشت ......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:15  توسط یاسمن  | 

ایستگاه قطار

                                                      

هنگامیکه قطار راه افتاد ، تو درمن پیچیده بودی و من گیج و مبهوت در بیابانها سرگردان شدم ،هر سوی در غبار گم شده اش، گویی مسیری بود برای خاموش ماندن وسکوت همیشگیش .منتظر ماندم تا تاریکی از راه برسد، زمان آنقدر می گذشت تا دوباره در تاریکی محض ،تاریکی تام  فرو روم .خوابم برد ،وقتی چشم گشودم ،تاریکی مرا تنگ در آغوش گرفته بود، گویی او نیز در انتظار من بوده است، در درون او غلتیدم، تا جایی که سیاهی همه چیز را در بر گرفت ومن حتی چشمان خود را نیز نمی دیدم، از درون دالان شب،هنگامیکه در ایستگاه قطار ایستاده بودم، آن درخت را دیدم، آن درختی که در سرزمین تو روییده بود و چه بسیار بالنده و بلند بالا بود،باد در میان او می پیچید و شاخه ها با او می رقصیدند، مرا به سوی خود فرا میخواند تا شاید در میان تاریکی در هم تنیده ی ایستگاه قطار با باد همراه شوم و او را در بر گیرم، اما من که از اشتیاق همخوابگی با درخت در حال سوختن بودم، تنها از دور بر او نگریستم . آن درخت در سرزمین تو روییده بود، آن جا که سیزده تیرک چوبی سقف را می شمردی،می شمردی، دوباره و دوباره تا تاریکی چشمانت فرا رسد . درخت با شاخه های بلند رقصانش مرا بدرقه کرد،صدای صوت قطار شنیده می شد،ایستگاه سرد و تاریک قطار را ترک گفتم،رفتم تا دوباره در تاریکی غرق شوم،در او غلتیدم، همانطور که همه زندگیم را تنها در آن ماده ی غلیظ سپری کرده بودم . صدای سوت ترن یاد آور چیزی نبود جز دوری از درخت بلند، من از او دور می شدم، دور میشدم و در تاریکی فرو میرفتم . از درخت دور شدم ، از درختی که نسیم در آن پیچیده بود، از سرزمین تو دور شدم و در تاریکی تو دیگر با من نبودی ، فقط تاریکی بود و من ، اما نه این من بودم ، تاریکی از درون من بر میخاست ، من تاریکی بودم .   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:26  توسط یاسمن  |