تبليغاتX
اندیشه اشفته ابری ولگرد

اندیشه اشفته ابری ولگرد

چاه

تمامی سایه های عظیم قدرتمند ، در قاعده ی کوتاه ترین ارتفاع ها ریشه دوانده اند ،من می دانم تمامی دشت های فراخ را که سایه ای ندارند و تمامی بته های کوچکی که در سایه خویش فرو رفته اند، آیا سایه ی سیاهرنگ غول های دهشتناک تا قله ها هم کشیده شده است؟ در دنیای غول های بزرگ نا مهربان ، همه چیز معنایی دیگر دارد . من قا موسشان را خوب شناخته ام وخواندهام دنیای عظیم سیاه رنگشان را . تمامی چشمهای روشن براق ، از قعر تمامی چا ه ها به من پلک می زنند .

در قاموس این غول پیکران ، حرفی از جنس من و دنیای گمشده ی من ، مانند ناقوس خطرناک کوهستانی است که خبر از مدفون شدن در زیر بورانی را می دهد . همه چیز به سرعت در حال تغییر است ،چون برف سنگینی در گرمای تابستان .

عشق براستی ، چونان جرقه ای مبدل به نفرت می شود و پس از آن قهقه ای ترا فرا می گیرد ، از این همه دهشت ، از این همه ترس . . .

دلم یک چاه می خواهد ، تا چشمانم را در آن مخفی کنم ، دست جستجوگر من بدنبال حباب هایی رو به سمت خورشید ، در آب غرق گشت .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:40  توسط یاسمن  | 

صدای باد

 

خنده ی شیطنت باری می شنوم ، صدایی آشنا ، پرنده وحشی شوریده است شاید . . .
کنارپنجره می روم ، تنم داغ میشود ، گر می گیرم ، بسان شعله های رقصان آتش .

درختان می خندند ، مستند ، مثل من که هر روزاین مستی لولترم می کند ، اما نمی دانم چرا؟
خنده ی عیا شگونه ی درختان یادآورصدای باد است ، از شادی و سرمستی به آسمان چشم دوخته اند ، گویی که در انتظار هیچ نیستند ، به دروغ اما ، فخر می فروشند به من ، اما رعشه های برگهاشان پیداست ، رسوایشان می کند . . .

باد می آید ، چونان معشوقه ای که قلمروعشق را در احاطه خویش دارد ، پرقدرت ، و می خواهد او را به درون بکشد ، دیوانه وار ، بی هیچ صدایی ، درختان می رقصند با باد ، همخوابه می شوند ، باد نفس زنان دانه به دانه ی برگ ها را می بوید و می بوسد ، می پیچد و می پیچد ، تا اینکه آن بالاترین برگ را نوازش میکند و رها می شود ، می خندد ،مست .
من اینجا پشت پنجره نظاره گرم ، درختان فخرمی فروشند برمن ، همچنان می رقصند سرمست ، همچنان .

ای باد ، آیا جز این بود که تو معشوقه من بودی ؟ آیا جزاین بود که با هم میرفتیم به دنبال خا نه ی تو ؟ یادت هست ؟ حالا چه شده که تو آنجایی و من اینجا ؟ پشت پنجره ، روزها و فصل ها ، در انتظار تو بوده ام ، تا بیایی ، مرا در آغوش گیری تنگ ، سخت . بر من می خندی ، ای باد من مستم ، گیجم ، دریچه ها دیوانه واربرویم گشوده می شوند ، اما تو نیستی ،گرد من بپیچ ، می خواهم با تو برقصم ، چیزی در خاطرم می دود ، که نمی دانم چیست .
شاید تو بدانی ، پنجره ی اتاقم را بازمی کنم ، بیشتر و بیشتر ، دستانم را می گشایم ، ای باد . گرد من می پیچی ، با تو خواهم آمد ، ازدرون قاب پنجره در آغوشت می خزم ، وه که ترا دوست دارم دیوانه وار ، مرا ازخودت پرکن ، مستم ، مستم می شوم ، درمیان درختان می پیچیم با هم ، مرا کجا می بری ؟

دیگر نمی خندی و من دشتی را پیشه رویم می بینم ، گشوده ، چه آشنا و سکوت تو ای باد ، مرا بیاد آن زمانی می اندازد که تو دلباخته ی من بودی ، من می خندیدم و تو سکوت می کردی  و بعد هوهو کشان گیسوانم در چنگال تو می افتاد ، پریشان حال .

دستی از گذشته ، زخمی را در دلم تازه کرد ، خانه ی من .

اینجا ، این دشت آشنا ، که گندمزاری است حالا ، خانه ی من بوده ، خانه ی یک درخت . ای باد به من گفته بودی که روزی دلباخته ی تو بودم و هر لحظه در انتظارتو ، پس درختی بوده ام تنها ، سرشارازبرگ ، سرشارازجوانه ، جوانه های تو ، اما حالا . . .

در آغوش توازهوش رفته ام ، مرا در قاب پنجره گذاشته ای ، می خواهی بروی ؟ اما من همیشه درخت توام ، در تو خواهم پیچید ، همیشه ، خواهم رقصید ، برمن می خندی باز ، گیسوانم در چنگال تو افتاده بازهم ، تاریک می شوم ، گم می شوم در میان تاریکی سیال سرم ، تو می روی ، رقص کنان ، هوهوکشان ، و من دراین تاریکی سیال می مانم ، سکوت همه جا را فرا گرفته ، تو رفته ای و من مست و عیاشم .

به درختان نگاه می کنم ، حالا که تاریک شده ام با باد ، می خندم ، می خندم ، سرم را بالا می گیرم به سمت آسمان ، قهقه ای مست گونه سر می دهم ، فخرمی فروشم بر درختان ، دستانم را می گشایم درانتظارتو ، بازهم ، ای باد ... .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:6  توسط یاسمن  | 

در کدامین زمان؟

 

گاهی اوقات فکرمی کنم که ازکجا ، از کدامین آغاز ، از کدامین پایان ، شروع شد ؟آیا همان لحظه نبود که پله های خا نه ی کودکیم را به پایین دویدم ، برای آخرین بار؟ ایا همان لحظه نبود که در بزرگ سبزرنگ را برای همیشه و برای اخرین بار بستم ؟ همان زمان که حیاط نگاهی عمیق و خسته به من کرد ؟

آخرین باری که روی بام ، بی هیچ تلاشی بادبادکم را هوا کرده بودم کی بود؟ همان روزهایی که باد همیشه بود و من بدنبال کج خلقیهای بادبادکم نمی دویدم ، آخرین لوبیایی که درباغچه کاشتم تا سبزشود ، بالنده شود ،آیا رشد کرد ؟ چه بر سرش آمد ؟

چرا دررا بستم ، آیا اصلا باید دررا می بستم ؟ راهروی طویل سبز با ساعت شماته دارش به کدامین راهروی زمان پیوست ؟ چرا پلکانهای کودکیم در آن خانه هیچوقت تمام نمی شد ، همینطورمی رفت ،می رفت ،بالا ،بالاتر،تا به اوج ، به قله ، به آنجا که فقط من بودم ، سکوت بود و بویی نا مفهوم ....بوی کودکیم .

انتظار فصل ها ، طناب سست رخت ، نردبام همسایه ، با کدامین دست باد رفت ؟ آری گاهی اوقات فکرمی کنم که از کجا آغازشد و لحظه ی بستن در برای آخرین بار پیشه رویم گشوده میشود . این من بودم که دررا بستم ، آخرین نفر و حیاط خانه را با همه ی سخا وت و نگاه عمیق و پر از خاطره تنها گذاشتم . باغچه که همیشه در کنارش می نشستم و شاهد دلربایی ها یش بودم ، از من روی برگردانند و شکوفه های درخت به ،به یکباره بر زمین ریختند در ابتدای فصل بهار .

از همان جا سرگردانی های من شروع شد و از همان جا بود که شروع به بزرگ شدن کردم ، از همان جا بود ، از لحظه بستن در ، از آن آخرین نگاه بود که سیل وحشیانه نا مهربانی ها ، بی تفاوتی ها و دلسنگی آدم ها برهمه جهان آشکارگشت و من نفهمیدم . حالا که فکر می کنم به مهربانی های گذشته ، چیزی جز لبخند حزن برانگیز حیاط در خاطره ام نمی آید ، همان که کودکیهامان را به چشم دیده بود ، چیزی جدا ازنا مهربانی ، دروغ  و دلسردی .

حیاط خانه تنها شد و من تنها شدم و همگی تنها شدیم ، بادبادکم کو ؟ کجاست ؟ تلوتلوخوران  گم شد آیا؟  آن نردبام چوبی که از آن بالا می رفتم تا به آسمان برسم ، کجاست ؟ آسمان کودکی هایم کجاست ؟ و آن آسمان سربی رنگ برف آلود مغموم؟ کجاست تا همراه او برف گونه ببارم ، بر زمین ، برتمام روزهایی که گذشت و هر لحظه اش که میگذشت خطی برنامهربانی هامان ، بر نردبام کهنه چوبی می افزود .

هان ای مردم ، از همان جا شروع شد ، چاله های عمیق گمگشتگی روحم که از هم می گسلد ، به هر سو کشانده می شود ، این سو و آن سو ... به هرسو... خانه ی من کجاست ؟

نیمه شب است و مردمان همه در خواب ، و من میدانم و یقین دارم که همه خفتگان امشب و هرشب ،روزی درسبزرنگ را بر روی حیاط مهربانشان بسته اند . دیگرنمی پرسم که چرا اینگونه نامهربانیم ، چرا چهره یکدیگر را نمی شناسیم ، امروز این نقاب را ، نه این یکی را بر چهره خواهم زد ، هان همین خوبست ، چقدر به من می آید !!

می روم که بخوابم ، چون مردمان خفته ، می روم که بخوابم تا شاید ، شاید خواب در مهربان را ببینم و چهارچوبش را که در آن ایستاده ام و می خندم ، در بسته است و هرگزبرزمانی دیگرگشوده نخواهد شد ، صدای ساعت شماته دار درمن و در راهرو می پیچد ، صدایی دیگر نیست .

سپیده می زند با آن سردی مسرت بخش اما خورشید هنوز درخواب است ، ، همه خواب اند ، من در راهرو نشسته ام درانتظار پدرکه می دانم می آید ، می آید و آن بوته ی توت فرنگی را با خود می آورد ، در بازمی شود ، دیگر چیزی نمی بینم ...... .

منم و سپیده ، بوته توت فرنگی در گلدان و کودکیم ... حیاط خانه می خندد و من شاد و بهت زده می روم تا در خاکستری رنگ کودکیم گم شوم ، تارشوم ، .... غبار می شوم به یکباره .

رویایی درسردارم ، که درآن هیچ کس ، دری را در هیچ زمان نبسته است ، نه نبسته است .

نگاه کن حیاط خانه چگونه به رویم می خندد ، نگاه کن .... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:56  توسط یاسمن  | 

مفهوم فاصله

 

یک روز که کتابی را باز کردم ، ناگهان جملات و حتی کلمات پیشه رویم تبدیل به هیچ شدند ،نیست شدند . نگاه کردم ، نه !! کلمات بی معنی بودند ، درآن لحظه فکر کردم که چقدر خوب بود که از این چارچوب ها و قرارداد ها می گریختیم ، تک تک کلمات به شکل عجیبی در کنار هم قرار گرفته بودند ، چقدر طولانی کنار هم قرار گرفته بودند . کتاب را بستم و دوباره باز کردم ، بی مهابا ، نه این ها تجسم خیال بودند ، چیزی به نام کلمه ، جمله ، کتاب ، خواندن … یک مشت قرار داد ، تجسم خیال انسان ها.

درآن لحظه نیستی بر هستی ارجحیت داشت و چرا که نه ، از خودم پرسیدم ، چرا همیشه نیستی بر هستی مقدم است ؟ در حالیکه همه چیز از عدم می آید ، از لحظه انفجار ، آیا جز این بود که او در میان هستی پنهان گشته بود ؟؟ و بعد فهمیدم که نیستی ، مثل تاریکی که آرام و بی صدا و بسیار محجوب می آید ، خود را در میان همه چیز پنهان کرده است ، لبخند حزن انگیزی بر لب دارد و فراموش گشته است . گویی در لحظه انفجار نیستی خود را در میان هستی به شکلی غریب جای داده است.

روز دگر ، هنگامیکه در اتاقم روی زمین نشسته بودم ، احساس کردم که فاصله صندلی تا من ، همان نیستی ، همان خلاً است که گم شده است و یا نه بهتر بگویم خود را پنهان کرده ،محجوبانه و همچنان لبخند می زند ، کم رنگ .

روزها گذشت ، نا اینکه من به آن مفهوم پی بردم ، به آن چیزی که از کودکی خنج بر دلم می انداخت ، آن چیزی که دلم می خواست با همه چیز یکی شوم ، اما نمی شد . وقتی برف می آمد ، میخواستم با او پایین بیایم ، بنشینم روی زمین ، روی تمام قاعده ها ، وقتی باد می آمد ، با باد بروم ،حتی برگی در باد ، به قعر زمین فرو روم  در روزهای آخراسفند ، شریک همخوابگی های دانه ها باشم که سر بر می آرند….با درختان ، با آسمان و با انسان ها ، آه انسان ها ، همیشه در سر داشتم که آیا می توان با انسانی یکی شد ، اما همیشه دستی پس می راند ، از قعر انسان ها نوشتم که مملو است از چاله های عمیق ،در قعر آنها چیست ، نکند لجنزاری باشد و گرفتار شوی ، به قعرانسان ها نقبی نزن ، اما من همیشه عاشق این عمق بودم و بی هیچ باز میگشتم .

اما روزی به آن مفهوم پی بردم ، مفهومی بنام فاصله ، وقتی به آن نگاه میکنم چه بسیاربی معناست ، بازیش پایان ندارد ، اما نیستی ازمیان  حرف های این کلمه به من لبخند می زند ، از درون او به من پلک می زند .

فاصله ها همان نیستی ها و خلاً ها هستند که خود را پنهان کرده اند ، وقتی روی زمین نشسته ای و فا صله ی عمیق خود را با صندلی در میابی ، چیزی بنام نیستی ، خلاً در کنارت نشسته است ، چرا نمی توانم بلند شوم و روی آن صندلی بنشینم  ، چقدر این خلاً طولانی است .

اما اصل کلام این نیست ، نیستی پنهان شده در اشیاء ، اشیا که هر کدام حرفی برای گفتن دارند .

مفهوم فاصله را در نیافتم ، نا آن زمان که در مکتب های اندیشمندان فرو رفته بودم ، چقدر فریاد زدم ، اما براستی نه فاصله طبقاتی ، نه فاصله نژادی و نه فاصله دانش ها ، که هیچ یک از آنها آن مفهوم فاصله را نمی دهد ، براستی این فاصله جدا ناشدنی چیست که حتی با کلمات نیز نمی توان آنرا بیان داشت ، آن راه درازی را که در میان و در درون آدمیان نهفته است را چگونه می توان در یافت و آیا این دهشت باراست؟ این جاست که انسان ایده ال مفهوم خویش را از دست می دهد ، انسان های دور ، انسان های نزدیک ، بسیار نزدیک ، لبخند محزون نیستی ، ان جا بود که برایم نمایان شد.

پیروزی میلیون ساله ی خلاً بر انسان و جهان ، آنگونه که می پنداشتیم آنرا پشت سر خود گذاشتیم ، با ما همراه بوده است ، در میان فاصله ی دو پلک بر هم زدن ، فاصله ی انسان با انسانی دیگر که بسیار به هم نزدیکند ، اما در جسممان ، در میان همه کلمه ها ، همه نفس ها ، لبخند حزن انگیز خلا به چشم می خورد و ما نمی بینیم ، اما در درونمان ندایی بر خاسته است که چقدر فاصله ها پر نا شدنی اند ، چرا نمی توانم از او بگذرم ؟

جهان تلفیقی از نیستی و هستی است که ما فقط هست را می بینیم ، وه چه خوب….

که نیستی همچنان محزون و محجوب در افکار ما نیست و در تجسم خلاق انسان ها تا قرار دادی  بر آن ببندیم و محصورش کنیم . نیستی ، نیستی است و می ماند ، همچنان پنهان.

می پندارم دیر زمانیست شاید به مفهوم فاصله پی بردم ، دیگر رنجورم نمی کند ،در میان میل به یکی شدن بود که نیستی چشم به روی من گشود.

می پندارم چه لذت بخش است که دیگر فاصله ها را نقاشی کنم……

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 13:41  توسط یاسمن  | 

خواب یا بیداری؟

                                         

 

گیجم ، پر میشوم به یکباره ، پوچ می شوم به یکباره ،چونان مهی غلیظ که ناپدید می شود ، ذرات غلیظش بخار می شود به یکباره .

دیشب خواب دیدم ،خواب همیشگیم را ، وقتی این خواب را می بینم ، صبح که چشم می گشایم ، خنده ام میگیرد ،مثل دیدن فیلمی تکراری ، که همیشه فکر میکنم اینبار واقعا اتفاق افتاد . در میان انبوه جمعیت به پرواز در امدم باز ، پریدم ، بر فراز همه چیز و بعد آن حرف همیشگی ، دیدید !! گفته بودم می توانم پرواز کنم ....

و بعد رها میشوم بسوی خلوتگه های همیشگی ، باغ ها ی سرسبز، جزیره های سرگردان خالی از ادم ، بر فراز قله های بلند تنها ، خرسند ، مست ،...

بیدار میشوم  و میخندم ، باز هم خواب بود ، چرا در خواب نمی فهمم که اینهم باز رویاست مثل بقیه ی خواب ها که می دانی خواب است ، نه نمی فهمم ، هرگز و هرگز.

بعد از آن در بیداری گیج می شوم ، گیج می مانم ، کدامیک بهتر است ، خواب یا بیداری؟ کدامیک حقیقت دارد ؟ مرز بین رویا و واقعیت کجاست ؟

آسمان پیشه روی من است و حا لا پر شده از ابر ها ، ابرهای پاییزی ایا؟ نمی دانم ، حالم مثل ماه شهریور است که معلوم نیست تابستان است یا پاییز ، غریب است و عاشق .

ابر ها شاید می خواهند بمانند ، اما باد نمی گذارد ،کجاست خانه باد؟ من در میان این ابرها به پرواز درآمده ام و با باد رفته ام به سرزمین های دور .

خوبم ، خوشم ، گیجم، کجام؟!  شاید در ان لحظات دلهره بر انگیزم که از کنار جوی آب بکر میگذرم و آن جوی آب از کنار درختان چنار که بر گهایش با باد می رقصند، دارم از آن راه باریکه گذر می کنم ، بعد از آن دشتی پیشه رویم گشوده خواهد شد که در آن گوشه درختان بادام سربرافراشتند ، درختان بزرگ و پیر و غریب ، شاید هم تنها ، جوی آب تا انتها ی باغ ، تا چشمه جوشان ادامه خواهد داشت . من در کنار همین درختان میمانم ، همان هایی که پدر با عشق از کنارشان رد می شود ، دست به تنه ی آنها میکشد ، با آنها سخن می گوید .

دلهره ام پایان ندارد ، انگار دریچه ای در حال باز شدن است و بادی سرد آنرا با دلسنگی تمام می بندد ، باد عاقلی است شاید !! چه کسی می داند این دریچه به کدامین سو گشوده خواهد شد؟

ابرهای قدیمی رفته اند ، آنها که شکلشان را شنا خته بودم ، ابر های جدید آمده اند با باد ، پاییز در راه است و دلهره ی آن لذت بخش است ، پاییز پراست از حس ها و بوهای مبهم ، مثل دردی که راضیت می کند ، خوشت می آید ، چه رنجش کیف آوری ....

اگر خوابم حقیقت داشت ، حالا در کنار درختان بادام بودم ، شاید هم روی شاخه ای نشسته بودم و بوی غنی گند مزار را می شنفتم ، اگر خوابم حقیقت داشت ......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:15  توسط یاسمن  | 

ایستگاه قطار

                                                      

هنگامیکه قطار راه افتاد ، تو درمن پیچیده بودی و من گیج و مبهوت در بیابانها سرگردان شدم ،هر سوی در غبار گم شده اش، گویی مسیری بود برای خاموش ماندن وسکوت همیشگیش .منتظر ماندم تا تاریکی از راه برسد، زمان آنقدر می گذشت تا دوباره در تاریکی محض ،تاریکی تام  فرو روم .خوابم برد ،وقتی چشم گشودم ،تاریکی مرا تنگ در آغوش گرفته بود، گویی او نیز در انتظار من بوده است، در درون او غلتیدم، تا جایی که سیاهی همه چیز را در بر گرفت ومن حتی چشمان خود را نیز نمی دیدم، از درون دالان شب،هنگامیکه در ایستگاه قطار ایستاده بودم، آن درخت را دیدم، آن درختی که در سرزمین تو روییده بود و چه بسیار بالنده و بلند بالا بود،باد در میان او می پیچید و شاخه ها با او می رقصیدند، مرا به سوی خود فرا میخواند تا شاید در میان تاریکی در هم تنیده ی ایستگاه قطار با باد همراه شوم و او را در بر گیرم، اما من که از اشتیاق همخوابگی با درخت در حال سوختن بودم، تنها از دور بر او نگریستم . آن درخت در سرزمین تو روییده بود، آن جا که سیزده تیرک چوبی سقف را می شمردی،می شمردی، دوباره و دوباره تا تاریکی چشمانت فرا رسد . درخت با شاخه های بلند رقصانش مرا بدرقه کرد،صدای صوت قطار شنیده می شد،ایستگاه سرد و تاریک قطار را ترک گفتم،رفتم تا دوباره در تاریکی غرق شوم،در او غلتیدم، همانطور که همه زندگیم را تنها در آن ماده ی غلیظ سپری کرده بودم . صدای سوت ترن یاد آور چیزی نبود جز دوری از درخت بلند، من از او دور می شدم، دور میشدم و در تاریکی فرو میرفتم . از درخت دور شدم ، از درختی که نسیم در آن پیچیده بود، از سرزمین تو دور شدم و در تاریکی تو دیگر با من نبودی ، فقط تاریکی بود و من ، اما نه این من بودم ، تاریکی از درون من بر میخاست ، من تاریکی بودم .   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:26  توسط یاسمن  |